|
|
|
|
|
در بلداجی ... ... همه چیز مثل سابق است. کمی بعد از بروجن، نرسیده به گندمان، در ابتدای ِ جادهی ایذه، بلداجی قرار دارد که اعلاترین گزانگنبین ِ ایران در آن میروید. ظاهر ِ روستا همانچنان مثل قدیمها خاکگرفته و فقیر است و مرا یاد ِ روزهایی میاندازد که سر راه ِ فلارد ِ خانمیرزا و بویراحمد حتمن سری هم به بلداجی میزدیم و گز میخریدیم. همراهان ِ من برای گزفروشهای آنجا غریبه نیستند. تا آنها چاقسلامتی کنند من با دوربین از مغازه بیرون زدهام. از گزفروشها که به ردیف در کنار هم قرار دارند عکس میگیرم. قدمزنان پیش میروم و ویترینهای مغازهها را نگاه میکنم. دختر ِ جوانی در یکی از مغازهها توجهم را جلب میکند. جلو میروم و با دقت نگاه میکنم. در دل میگویم، عجــــــــــــــــــــــــــب! مغازه کوچک است. برای وارد شدن به آن باید سه پله را پشت سر بگذارم. همان پایین میایستم. به داخل مغازه سرک میکشم: - سلام. - سلام. - شما اینجا فروشندهاید؟ - نهخیر. مغازه مال خودم است. سر تا پا مشکی پوشیده است. برای مناسبات ِ آن روستای ِ دورافتاده و خاکآلود اما، زن ِ خوشپوشی ست. تا همین چند سال ِ پیش شلوار قری، مینا و کلوته لباس ِ مرسوم ِ زنان ِ خطهی بختیاری بود. چموش است. از نگاه من فرار میکند. از حرف زدن ِ با من طفره میرود. به پیراهن ِ گشاد و بدترکیب ِ پولکدوزی شدهی پاکستانیام لعنت میفرستم که مرا از او چنین متفاوت میکند. دل به دریا میزنم: - اجازه دارم ازتون عکس بگیرم. همانطور که گز و سوهان و پولکیها را جابهجا میکند میگوید: - نهخیر! میگویم: «حیف! دوست داشتم عکستون رو داشته باشم.» دست از کار میکشد و به چشمهایم نگاه میکند: - شما از کجا اومدین؟ نمیخواهم به او بگویم که ما را حداقل پنج هزار کیلومتر از هم جدا میکند. راستش را نمیگویم: - از خوزستان. باهوشتر از آن است که مقدمات ِ رسیدن ِ به حقیقت را نبیند. به سرعت فهمیده است ایران زندگی نمیکنم. با جعبههای گز و پولکی مشغول میشود. میخواهد با بیاعتناییاش نشان دهد، نباید دستکم بگیرماش. سعی میکنم اعتماد ِ هنوز برقرار نشده از دست رفته را بنا کنم. میگویم: «البته ساکن آلمانم. الآن ولی در سفرم. به اصفهان میرویم.» دست از کار میکشد: - عکسها را برا چی میخواین؟! - میخوام ببرم اونور آب، به اونایی که فکر میکنن زنای ما توسریخور و خونهنشینان نشون بدم و بگم ببینین زنای ما چه باعرضهن. دیگر تردید نمیکند: - بگیرین. عکسها را میگیرم و از او خداحافظی میکنم. از میدان ِ دیدم اما هنوز خارج نشده است. میبینم به سرعت از مغازه خارج و وارد ِ مغازهی بغلدستی میشود. من هم به دنبال او آرام از کنار مغازهی دوم عبور میکنم. او تنها نیست. فروشنده یا مالک ِ "سوغات فروشی ِ بختیاری" هم دختر جوانی ست.
|
||
|
+
نوشته شده در ششم مهر 1385ساعت 10:3 توسط شهلا شرف
|
|
||