تبليغاتX
از یاد مبر که زندگی ات جاودانه نیست! -
بر طاق «تیتوس» واقع در «فــُروم رُمانوم» حک شده است.

 

نقد آقای رجایی بر داستان ِ "سکه ی یک سنتی"

 

آقای مهران رجایی چندی پیش نقدی بر داستان ِ من نوشته بودند. من در سایت خود ایشان سعی کردم نکاتی را که تذکر داده بودند، توضیح دهم. از آنجا که نوشته ی آقای رجایی در سایت ِ ادبیات و فرهنگ هم درج شده است، ضروری دیدم، پیامی که در سایت ِ ایشان فرستادم را در وبلاگ هم درج کنم.

تنها چیزی که مایلم به آن اشاره کنم این است که بر خلاف آقای رجایی معتقدم، استفاده از زبان محاوره و شکسته در داستان نه فقط ضعف نویسنده نیست، بلکه یکی از امکانات ِ فوق العاده ی زبان فارسی ست که به نویسنده اجازه ی فضاسازی می دهد. در این داستان به عمد از زبان نوشتاری به جای محاوره استفاده کردم، چون یک داستان ِ تودرتو است. داستان در داستان. 

 

با سلام خدمت شما. نقد شما چند ساعت پس از درج داستان حادثه ی خوبی ست. داستان شما را قلقلک داده و این هر نویسنده ای را خوشحال می کند.
و اما نکاتی که به آن اشاره کرده اید. قصد ندارم به تفسیر داستان بپردازم. خواننده خود باید به کمک تخیلش داستان را دوباره بسازد. داستان خطی نیست. بنابراین استفاده از تکنیک های غیرمعمول اجتناب ناپذیر است. استفاده از اسامی ِ متفاوت در داستان البته عمدی ست. همانطور که می بینید نام ها هم وزن هستند و این قطعن تصادفی نیست. تفسیرش به عهده ی خواننده.

قسمت ِ سوم از پرده ی اول را توصیه می کنم دوباره بخوانید.

خانم موچلا البته راوی نیست. دانای کل از زبان خانم موچلا بر روی یکی از وجوه ِ مهم داستان، یعنی سکه ی یک سنتی، فوکوس می کند. راننده به وجه دیگری از حادثه می پردازد و آقای هک مان به وجه دیگری.

واژه ی هواسنج معادل Barometer ست. بارومترهای قرن ِ 21 فشار هوا، درجه حرارت و احتمال ِ باریدن باران را با کمک میزان ِ رطوبت هوا پیش بینی می کنند.

صفحه ی آچهار یک استاندارد بین المللی ست. در واقع واژه ای تخصصی ست که مهندسین و نقشه کش ها به کار می برند و حالا البته متعلق به واژه های عامیانه هم هست. در ایران هم به ورق ِ آچهار و آیک، آچهار و آیک می گویند، همانطور که در امریکا و انگلیس.

درست است که خوانندگان با این خرافه که سکه ی یک سنتی شانس می آورد، آشنا نیستند، اما خانم موچلا این را به خواننده حالی می کند.

باز هم تشکر از شما و روز ِ خوبی داشته باشید.

+ نوشته شده در  دوم شهریور 1385ساعت 23:3  توسط شهلا شرف  |