|
|
|
|
داستان ِ کوتاه ِ مادلن را تکمیل کنید"مادلن"
حالا به "ماریکلود" چه بگوید، با خود فکر میکند.
تاکسی وارد میدان میشود. ناگهان ترمز میکند. آخر خط است. با ترمز ناگهانی تاکسی، حالش بدتر میشود. سرش گیج میرود. حالت تهوع دارد. سرگیجه، آمیخته با تیکتیک اعصابخوردکنی در پس ِ گردن، بیحالش میکند. دلش برای هوای تازه لک زده است. پیاده میشود. نسیم سردی به صورتش میوزد. سرگیجهاش بیشتر میشود. مردی که ابروهایش ریخته است، با صورتی که انگاری استخوان ندارد، از کنارش رد میشود. بوی شیرین جذام در دماغش میپیچد. چشمانش سیاهی میروند. رو به سوی قبرستان ِ پشت میدان میکند. میخواهد به زیارت قبر "باقرخان" برود. باید برود. امروز روز آخر است. دیگر فرصتی باقی نیست. قدمی به سوی گورستان "طوبائیه" برمیدارد. احساس تهوع شدید دل و رودهاش را زیرورو میکند. زانوهایش سست میشوند. در هوا چنگ میاندازد. مشت ِ خالیاش بسته میشود. کم مانده زمین بخورد که پنجهای قوی زیر بازویش را میگیرد،
- خانم حالیز خراب اُلدی؟[1]
دستی قوی و مردانه را زیر بغل حس میکند. بر آن تکیه میزند،
- ممنون. سرم یه مرتبه گیج رفت.
انگشتان دست هیز و ماهرانه بر روی پستانش میلغزند و حریص بیخ پستانش را نوازش میکنند. میخواهد اعتراض کند. حالش را ندارد. به حرمت دستی که لحظهای پیش میان زمین و آسمان گرفته بودش، انگشتان متجاوز را میبخشد. دست مرد را از پستان میکـَـند. به سوی قبرستان میرود.
سه روز پیش برای اولین بار به این شهر آمد. خشكى هوا، به سرعت پوست لبانش را نازك کرد و سرما تركهاى ريز و دردناکی بر آنها انداخت. به خاطر ماریکلود آمده بود. به او قول داده بود. تنها امید ماریکلود او بود. آخرین آرزویش خبری بود که قرار بود برایش ببرد. اگر دلیلی برای تپش قلب ماریکلود باقی مانده بود، هیچ نبود جز پیکی که او مأموریت رساندنش را داشت.
سه روز تمام در سرمای ده درجه زیر صفر، هر بار بیش از یک ساعت، در این میدان منتظر ایستاده بود مگر ماشینی بیاید و او را به آسایشگاه ببرد. ميدان به نظرش زشت و کثیف آمد. چارهای نداشت. به ماریکلود قول داده بود. اگر به خاطر چشمان غمگین او نبود، همان روز دوم چمدانش را بسته و با اولین اتوبوس خود را به "مهرآباد" رسانده بود. پشیمان بود. به تنها چیزی که فکر نکرده بود این بود که "مادلن" با او نمیآمد. ماریکلود خرج سفرش را تمام و کمال پرداخته بود. در فرودگاه نگاه غمگینش را به او دوخته و گفته بود هر طور شده پیدایش کند.
حالا چطور میتواند دست از پا درازتر برگردد و قلب بیمار این پیرزن تنها را ناخواسته بیمارتر کند. اگر یکدیگر را میدیدند و چشم در چشمانش میدوخت، قادر به دروغ گفتن نبود. در ذهنش چگونگی ِ در گریه شکستن و ویرانی ِ ماریکلود را نقاشی میکرد. به مادلن هم گفت، چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است. بیچاره ماریکلود. چه با التماس نگاهش کرد و گفته بود، هر جور شده راضیاش کند یک سر بیاید. شب پیش تا پاسی از شب در اتاق قدم زد. با خودش حرف میزد. شانهها را بالا میانداخت، انگشتان ِ دستها را به هم میرساند و غنچه میکرد و غنچه ها را روبروی هم میگرفت و به خود میگفت: «چطور آخه. باید یه فرصتی به من بده تا باهاش حرف بزنم. منم از احساسم بگم. از مردن اریک و انتظار بیهودهش و بعد نامهی ماریکلود رو دستش بذارم!»
گفته بود نمیخواهد بشنود، تنهاست، تک درختی ست در دشت دنیا که فقط و فقط برای مسیح زنده است و زندگی میکند. گفته بود هیچ کس را جز فرزند مریم و وطنی جز ناصریه و جلجتا[2] ندارد. در جواب مادلن گفت: «مگه فقط شما عروس مسیحی؟ همهی عروسای مسیح عزیزانشون رو ترک ِ میکنن؟» عصب گونهی راست مادلن لرزید، صدایش دورگه شد: «من تارَک دنیایم.»
سه صبح تمام در این میدان از سرما لرزید. منتظر ایستاد تا یکی بیاید و او را به آسایشگاه ببرد. اریک تا دم مرگ هیچ نگفته بود. پیرمرد چهارده سال حتی اسمش را هم بر زبان نیاورد. ولی او در مردمک ناآرام چشمان این معلم سابق آرزوی آخرین دیدار با تنها فرزند را به وضوح خوانده بود. ماریکلود هم اینرا خوب میدانست. اریک هر روز به مرگ نزدیک و نزدیکتر میشد. صدای در که به هم میخورد، پیرمرد به زحمت سر میچرخاند، به امید اینکه آمده باشد و وقتی میدید او نیست، سرش را برمیگرداند و از پنجره به بیرون نگاه میکرد. ناخواسته شاهد سقوط تدریجی ِ اریک در سرازیری مرگ شده بود. مردی خشن که هرگز احساساتش را بروز نمیداد، اما سخت تشنهی عشق و محبت بود. انتظار و امیدی که در چشمان ِ اریک موج میزد، ترحم او را به شدت برمیانگیخت و همان موقع با خودش فکر کرده بود، کاش لااقل ماریکلود چشمانتظار نمیرد.
همان موقعها ماریکلود التماسش کرده بود، دنبال مادلن برود و بیاوردش. اریک چیزی نمیدانست. به او چیزی نگفته بود. اریک قرار نبود چیزی بداند. روزها پیرزن مغز و وجدانش را با التماسهایش فرسود. اما از ماریکلود اصرار بود و از او انکار. گفته بود حالا بحبوحهی امتحاناتش است و نمیتواند. گفته بود اگر حالا ول کند و برود دیگر باید قید دانشگاه را برای همیشه بزند و اینکه هر چقدر عجله هم کند باز فایدهای ندارد. به صراحت به ماریکلود گفت، اریک به آخر خط رسیده است و مرگ منتظر نمیماند.
و نماند. اریک با چشمانی خالی و شکسته مرد. انتظار او را جان به سر نکرد اما از آن روز، ماریکلود را وحشت جان به سر شدن، آرام نگذاشت. هنوز سه ماه از مرگ اریک نگذشته بود که با التماس به ایران فرستادش. با اینکه خودش او هم پس از مرگ اریک و تمام شدن امتحاناتش، میخواست برود و او را با خود به پاریس برگرداند، غافلگیر شد. دیگر حتی شمارهی سالهایی را هم که در وطن نبود از خاطر برده بود. به پیرزن گفت تنها به خاطر او، به خاطر دل مهربانش، به خاطر خاطرهی مرحوم مادرش و حسرت آخرین دیدار با پدرش، که هیچگاه برآورده نشد، به ایران میرود.
صدای ماریکلود در گوشش میپیچد. پرسیده بود پیدایش کرده است؟ در جواب گفته بود او را دیده است. این را راست میگفت. پاسخ بقیهی سئوالات ماریکلود اما دروغ محض بود. چارهای جز دروغ گفتن به او نداشت. گفت مادلن هم سخت مشتاق دیدارش است. گفت: «مادلن گفت همیشه میخواسته به سوی آنان پر بکشد و به سمت پاریس پرواز کند، اما شرمندگی مانعش بود.» گفت وقتی خبر مرگ اریک را به مادلن داد مادلن نیم ساعت ِ تمام، بیوقفه، گریه میکرد.
همهی تلاشش برای تحتتأثیر قرار دادن مادلن بینتیجه ماند. به زبان مادریاش به او گفته بود: «J'ai une information de votre mère pour vous.[3] » حتی لبخندی سرد هم بر لبهایش ننشسته بود. با چشمهائی لال نگاهش کرده و یادآوری کرده بود که فارسیاش به همان خوبی فرانسهاش است. اهمیتی نداد. به تأثیر زبان دوران کودکی بر جان ِ مادلن ایمان داشت: «[4]Elle ne vit qu'avec l'espoir de voir encore vous.» چهرهی سرد، لبهای باریک و رنگ پریدهی مادلن به وضوح میلرزیدند. با خشمی که تمایلی برای پنهان کردنش نشان نمیداد گفت، علاوه بر فارسی ترکی هم میداند و اگر فارسی نمیداند میتواند ترکی صحبت کند. آخرین تلاشش را کرده بود: Eric est mort. Votre mère n'a personne plus sur ce monde. N'avez-vous pas de compassion avec lui? [5]»
به او پشت کرده و در راهروی بخش فرو رفته بود. میدانست سرسخت است. اما حتی در خواب هم نمیدید چنین سنگدل باشد. دنبالش دوید. دید چطور با عجله دور میشود. فریاد زده و به نام خوانده بودش: «Madlen!». برگشت و مثل یک تکه یخ نگاهش کرده بود. با دیدن قیافهی سنگی ِ او چندشش شد. خشمگین اما آرام گفته بود، نامش "خواهرمارگریت" است. به اعتراضش اهمیت نداد. میخواست اسم واقعیاش را، گذشتهاش را به رخش بکشد. گفت، به این پیرزن تنها که غیر از او هیچ کس را ندارد رحم کند و پیش از اینکه پیرزن بدبخت بمیرد سری به او بزند. صورت استخوانی و رنگ پریدهاش هیچ حسی جز خشم را نشان نمیداد. بینی درازش چینی خورده و پرههای نازک و صورتیاش لرزیده بودند. گفته بود، کار دارد و باید به کمک بیماران برود. گفت، "عدالت" پدرزنی دارد که صد بار بیشتر از ماریکلود به او نیازمند است. گفت، میرود و نمیگذارد که نه او و نه هیچ کس دیگر جلویش را بگیرد.
و رفته بود.
نمی دانست چه کند. آنقدر مصمم و بدون ِ تردید حرف زده بود که فکر کرد هیچگاه نخواهد توانست دل او را به دست بیاورد. در فکر چاره در راهروهای بخش قدم زد. به ماریکلود قول داده بود. باید راضیاش میکرد. راه دومی وجود نداشت. تمام امید پیرزن به او بود. شب تلفنی به ماریکلود گفت، مادلن را به زودی راضی میکند. گفت، او تنها شرمنده است و به همین خاطر از آمدن واهمه دارد. گفت، به زودی زود قانعش میکند و از شرمندگیاش چیزی جز اشتیاق برجا نخواهد ماند. گفت: «مادلن از محرومیت دیدار شما دو تا خیلی رنج برده. وقتی خبر بیماریات را شنید، یک دنیا اشک ریخت».
چارهای نداشت. اگر واقعیت را میگفت، شاید پیرزن همان جا پای تلفن سکته میکرد. اگر سکته میکرد، چه کسی به دادش میرسید؟ میدانست که نمیمرد. جان به سر میشد. همانطور که خودش پیشبینی کرده بود.
پرسان به جستجوی خانهی عدالت رفت. اهالی دهکده با تعجب نگاهش میکردند. حضور جدید یک غریبه، اتفاق خارقالعادهای در آن مکان دورافتاده که شب و روزهایش یک رنگ بودند، محسوب میشد. کودکی داوطلب رساندن او به خانهی عدالت شد. زن جوانی در را به رویش باز کرد. زن، متعجب به ترکی پرسید چه کار دارد. پاسخ داد دنبال مادلن میگردد. زن نفهمید منظورش از مادلن کیست. این بار پرسید، خواهر مارگریت هنوز آنجا ست.؟مردی با کنجکاوی به زن ملحق شد. حدس زد، این همان عدالت است. مرد گفت، خواهر مارگریت تنها دارو آورد و با عجله به سوی عبادتگاه رفت و بعد به صرف چای به خانه دعوتش کرد. تشکر کرد و گفت، کار دارد و باید خواهر مارگریت را پیدا کند. مرد رنجید. گفت، راستش را نمیگوید. گفت، چرا نمیگوید از ترس جذام داخل نمیشود و به خاطر همین ترس هم نمیخواهد چای آنها را بنوشد. توضیح داد که موضوع این نیست و واقعن کار مهمی باید انجام دهد. حرفش را باور نکردند. این را از نگاه آزرده و لبهای غمگینشان خواند. به ماریکلود قول داده بود مادلن را راضی کند و برش گرداند. اما با اینها چه میکرد؟ تکلیفش با اینها چه بود؟ عدالت در چهارچوب در ایستاده بود. وقتی چشمهای سیاه همسر عدالت "زهرا" را پشت سر مردش دید که سرک میکشید، طاقت نیاورد و رفت داخل.
اتاق تر و تمیزی داشتند. پشتیهای ارزانقیمتی زینتبخش اتاق بود. در گوشهای تلویزیونی کوچک روی چهارپایه گذاشته بودند. در اتاق دیگر خانه، پدر و مادر زهرا زندگی میکردند. هر دو بیمار بودند. زهرا سالم بود. عدالت هم بیمار بود. از خود گفتند و از زندگی، از آرزوهایشان و از خدا. از روزگارشان تعریف کردند و از اینکه تنها چیزهائی که از خدا میخواهند یک بچه و یک ماشین است. گفتند و گفتند، پرسیدند و کمتر جواب شنیدند. چای نوشیدند و با هم توت خشک خوردند.
آفتاب در حال غروب کردن بود که از خانهی آنها بیرون آمد.
نفهمید چطور غروب شد. حرفهای شیرین و صمیمانهی این زن و شوهر، که بعد از صرف چای اول انگار آشنای هزار ساله بودند، چنان او را مشغول کرد که سرنخ زمان از دستش در رفت. شب به ماریکلود تلفن زد و دوباره از اشکهای ریخته نشدهی مادلن گفت. تصمیم گرفت فردا هر جور شده دوباره به آسایشگاه برود و مجبورش کند با او به پاریس برگردد.
فردای آن روز باز هم حدود یک ساعت منتظر ایستاد. از سرما لرزید تا ماشینی بیاید و او را با خود ببرد. تمام وقت در فکر مادلن بود. به تسلیم شدنش امیدوار نبود اما قطع امید هم نکرده بود. یکراست به کلینیک رفت. سراغ مادلن را گرفت. گفتند، در بخش معلولین مجرد است. پرسان پرسان و خانه به خانه به ساختمانی از آجر قرمز رسید. ساختمانی تکافتاده در گوشهای پرت و تنها. تنهایی مضاعف، با خود فکر کرد.
وارد ساختمان شد. با صدائی نه چندان بلند مادلن را صدا زد. پاسخی نشنید. دوباره صدایش زد و اینبار کمی بلندتر. سری پوشیده دریک روسری گلدار از یکی از اتاقها بیرون آمد و نگاهش کرد. صورت ِ سر تاول زده بود. استخوانهای صورتش پخ و بدون برآمدگی بودند. سر با احتیاط و کنجکاوی لحظاتی او را پایید و سپس بقیهی تن از پناه ِ دیوار بیرون آمد. به زن ِ روسری ِ گلدار به سر سلام کرد و پرسید، خواهر مارگریت را ندیده است. زن با دست به راهرو اشاره کرد. دستش انگشت نداشت. به سرعت نگاه از دست زن کـَـند. تشکر کرد و به سمتی که دست نشان میداد به راه افتاد.
در ِ چهار اتاق به راهرو باز میشد. داخل تکتک اتاقها سرک کشید. مادلن در اتاق چهارم بود. داشت پانسمان پاهای زخمی یک بیمار را عوض میکرد. سلام کرد. مادلن حتی رویش را هم برنگرداند. خودش را گم نکرد. گفت باید با هم حرف بزند. دست در کیفش کرد تا نامهی ماریکلود را به او بدهد. مادلن بیکلمهای، با صبوری پای بیمار را پانسمان میکرد. در کارش هیچ عجلهای نشان نمیداد. به مادلن نگاه کرد. میدانست آیا با کماعتنائیهایش قصد نابود کردن ِ اعتمادبهنفس ِ او را دارد یا تنها فرار میکند. مادلن به بیمار گفت فرداصبح برای تعویض پانسمانش خواهد آمد و برخاست. کیف پانسمان را برداشت و بیآنکه حتی نیمنگاهی هم به او بیندازد، از اتاق بیرون رفت. مادلن میخواست او را از کوره به در ببرد. به خود گفت: «کورخوندی تارک ِ دنیا!» با صدایی بلند و مطمئن گفت مادلن اجازه ندارد اینطور نادیده بگیردش. گفت مادلن چارهای جز گوش دادن به حرفهای او را ندارد. تارک ِ دنیا اما، بیآنکه حتی سربچرخاند و به او نگاه کند، ته ِ راهرو ناپدید شد. بغضی گلویش را فشرد. بغضی از خشم و نه از غم. مادلن داشت پیروز میشد. چه باید میکرد؟، به خود گفت. میخواست بداند در درون این موجود عجیب و غریب، این انسانی که انگار از همه طلبکار بود، که انگار همهی دنیا حقش را خورده است، این موجود تلخ، چه میگذرد.
از اتاق بیرون آمد تا به دنبال مادلن برود. در راهرو صدای مناجاتی توجهاش را جلب کرد. صدا از اتاقهای ته ِ راهرو میآمد.: « تانریم! سن باغیشلایان سان ، سن رحم گؤیول سان ، سن تمیز و پاک سان، سن الی آچیق سان، سن چوخ بیلیجی سن، سن یاخجی گؤرهن سن …[6]«
... |
||
|
+
نوشته شده در بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 22:12 توسط شهلا شرف
|
|
||