تبليغاتX
از یاد مبر که زندگی ات جاودانه نیست!
بر طاق «تیتوس» واقع در «فــُروم رُمانوم» حک شده است.

 

همیشه سعی کرده‌ام از آدم‌های غیرقابل‌اعتماد فاصله بگیرم. چیزهای غیرقابل‌اعتماد که دیگر جای خود دارد. سرویس‌دهنده‌ی غیرقابل‌اعتماد از همه بدتر است.

  

خداحافظ بلاگ‌فا. پست جدید را در این جا بخوانید.

 

+ نوشته شده در  بیستم مهر 1385ساعت 9:21  توسط شهلا شرف 

 

داستانی ضد ِ جنگ:

 

"محل شهادت فاو"

  

مرد وارد تکیه شد. جلوی دروازه ایستاد. چشمانش را تنگ کرد و نگاهی کاونده به گورستانی انداخت که آخرش پیدا نبود. آفتاب چشمانش را می‌زد. دست راست را سایبان ِ چشم‌ها کرد. در آن گورستان انگار همیشه تاسوعا و عاشورا بود. باد علم و پرچم‌ها را می‌رقصاند. سطح گورستان پایین‌تر از سطح خیابان بود و مرد تسلطی نسبی ِ بر گورستان داشت. چشم‌ها را تنگ‌‌تر‌ کرد و گردن کشید.

با نگاه دورترها را می‌گشت، اما صد متر آن‌طرف‌تر به ناگهان زنی در میدان ِ دیدش قرار گرفت. مرد به زن که چادر سیاه بر سر داشت، خیره شد. زن تنها بود. چیز زیادی از او پیدا نبود. حتا نمی‌توانست تشخیص دهد که زن جوان است یا نه! «قوز نداره»: در دل به خود گفت.

با عجله به سمت ِ زن رفت. گورها را پشت سر می‌گذاشت و در حالی‌که نگاه از زن برنمی‌گرفت پیش می‌رفت. یکی اعتراض کرد: «ننه نکن. گناه داره ننه جون. پا رو قبرا نذار.» اهمیت نداد و از سرعتش کم نکرد. کمی بعد به نزدیکی ِ زن رسید. چهار- پنج گور آن‌طرف‌تر، کنار سنگ ِ خاک گرفته ای نشست و در حالی‌که زن را می‌پایید زیر لب شروع به خواندن فاتحه کرد. زن به اطرافش توجهی نداشت. مرد با چشمان ِ تیزبین‌اش زن را برانداز کرد. پی‌بردن به جوانی ِ زن، برای او که کم‌تر اشتباه می‌کرد، کار سختی نبود. این را از جنس چادر و چگونگی افتادنش بر بدن می‌فهمید. بیوه‌های جوان چادرهای مشکی لیز و لطیف بر سر می‌انداختند و هر چه پیرتر می‌شدند چادرهایشان هم زخیم‌تر می‌شد. چادر‌های لطیف، اسکلت ِ بدن را خیلی خوب نشان می‌دهند. اما چهره‌ی زن را هنوز نتوانسته بود ببیند.

آب دماغش را روی زمین ریخت. انگشتان را بر شلوار کشید و به سمت ِ زن رفت. زن چادر را روی صورت کشیده بود و تمام تلاش او برای آن‌که گوشه‌ای از صورت زن را ببیند بی‌نتیجه ماند. دیگر تقریبن بالای گور ایستاده بود. زن که هنوز حضور دیگری را بر سر گور متوجه نشده بود، هم‌چنان سر به زیر داشت. مرد به خود گفت: «چادرو بزن کنار لامصب.»

شتاب‌زده گور‌نوشت را خواند: «علی شبستری / فرزند مرتضی / محل شهادت آبادان». با خود فکر کرد که، این مرد حتمن باید اوایل جنگ مرده باشد و احتمالن بیوه‌ا‌ش چندان جوان نیست. باز هم نگاهی به پیکر زن انداخت و به خود گفت: «جهنم. یه امتحانی می‌کنیم.» در کنار گور نشست. پچ پچ‌کنان فاتحه‌اش را خواند و هم‌زمان زن را زیرچشمی می‌پایید. زن که حضور غریبه‌ را کنار گور احساس کرد، چادرش را پس زد. مرد نگاه سریعی به زن انداخت و پیش خود گفت: «تحفه‌ای نیست». زن سلام کرد، با پر ِ چادر اشک‌هایش را پاک کرد و آب دماغ را گرفت. ابروهایش را برنداشته بود. پوست کلفت، پلاسیده و آفتاب‌سوخته‌اش  شل و وارفته بود و خبر از ناامیدی و بیماری می‌داد. شکسته و خسته بود.

به سرعت فاتحه‌ای خواند و بلندشد. با این نوعش هیچ‌وقت کنار نیامده بود. تیپ‌های افسرده و دل‌مرده را دوست نداشت. « زن، فقط زن شوخ و شنگ»: همیشه می‌گفت. نگاهی گذرا به عکس انداخت:

- خدا صبرتون بده، خواهر.

- سلامت باشی.

شتابان دور شد. به راه و جستجویش ادامه داد. ایستاد. چشم‌هایش را دوباره تنگ کرد. به سمت ِ دروازه‌ی اصلی گورستان نگاه کرد. خواست دوباره به آن‌جا برگردد تا تمام گورستان و دیدار‌کنندگان را زیر نظر داشته باشد. فکر کرد، هر بار نمی‌تواند گورستان را ترک کند و تا دَم دروازه‌ برود تا همه چیز را ببیند.

به راهش ادامه داد. باد شدیدتر شده بود و هوا را از گرد و غبار پر می‌کرد. دوباره ایستاد. دست را سایه‌بان چشم‌ها کرد و چرخی زد. خندید و باز به راه افتاد. قدم‌هایش را تند کرد و به سمت ِ گوری رفت. شم‌اش به او می‌گفت که این‌بار موفق خواهد شد. انگشتان دست راست را بر دست چپ نشاند و آرام بشکن زد.

رسید بالای گور. به نفس نفس افتاده بود. به سرعت سنگ‌نوشته‌ را خواند: «قاسم رفعتی / فرزند نعمت الله / محل شهادت فاو». سنگ ریزه‌ای دست گرفت و بلافاصله کنار گور چمباتمه زد. زن را از گوشه‌ی چشم پایید و دانست که در تشخیصش اشتباه نکرده است. زن ِ جوان زانوها را خم کرده و ران ِ چپ را بر ران ِ راست قرار داده بود. دستمالی در دست داشت. سفیدچهره بود و لب‌های سرخ و برجسته‌اش را کمی قرمز کرده بود. با صورتی بند‌انداخته و زیرابروهای برداشته شده، معلوم بود که اهل عشق و زندگی ست. دل مرد غنج زد. با خود گفت: «جااااااااان. می‌میرم برا بیوه‌های فاویا. زنده باد شهدای فاو».

زن به سنگ گور خیره شده بود. مرد سلام کرد. زن جواب سلامش را داد. مرد دستی به ریش انبوهش کشید و صلوات فرستاد. زن سینی حلوا را برداشت و به مرد تعارف کرد. مرد کمی حلوا برداشت و چهار زانو در کنار گور نشست، سر به زیر انداخت و دست‌هایش را در هم فرو برد. به انگشتانش چشم دوخت. تمام هنرش را در گلو ریخت. صدایش خش‌دار و بغض‌آلود شد:

- روحت شاد هم‌رزم، روحت شاد هم‌سنگر.

هم‌چنان زیر چشمی زن را می‌پایید. زن دفعتن سر چرخاند و به او نگاه کرد. صورت ِ گرد و زیبایش را، قاب شده در سیاهی ِ چادر، این‌بار کامل دید. پی برد که زیبایی ِ زن را درست محک زده است. زن چشم‌های زیبا و درشتش را به او دوخت و لبان مقبولش را از یک‌دیگر باز کرد:

- شما قاسم‌و از کجا می‌شناختین؟ باهاش تو یه جبهه بودین؟

مرد که حالا از قشنگی زن اطمینان پیدا کرده بود، چشم به سنگ گور دوخت. نگاه کردن نه فقط دیگر ضروری نبود، بل‌که اصرار در تکرارش می‌توانست زن را بدبین کند. سر را بیش از پیش پایین انداخت و در پاسخ به زن گفت:

- می‌شناختم؟ ما یک روح بودیم در دو بدن.

آهی کشید و ادامه داد:

- شهید که شد بالا سرش بودم. خودمم زخمی شدم، اما مثه این‌که لایق شهادت نبودم، بنده‌ای گناه‌کار بودم که خدا نطلبیدش. افتخار شهادت نصیب من نشد. اما قاسم... آی قاسم.

صورت را در کف دست‌ها فرو برد و هق‌هق ِ گریه شانه‌هایش را لرزاند. زن کنجکاو بود و می‌خواست مرد را بشناسد:

- ببخشید اسم شما چیه؟ قاسم زیاد راجع به رزمنده‌ها حرف نمی‌زد. ولی شاید ... گفتم ...

لحظه‌ای تردید نکرد:

- من "علی" هستم. همه منو به "علی آرپی‌جی" می‌شناسن. تعداد تانک‌ایی رو که از کفار معدوم کردم از دسم در رفته. صد تا، دویست تا ...چه میدونم، پونصد تا.

زن که انگار نامی آشنا شنیده باشد، لبخندی زد. مرد دست دراز کرد و زن قدری گلاب در کاسه‌ی دستش ریخت. مرد صورت را با گلاب شست. پیش خود گفت: «چرا حرف نمی‌زنه! مگه می‌شه مرده یه دوس هم نداشته باشه که اسمش علی باشه؟» این حـُـقه همیشه می‌گرفت و بیوه‌زنان همیشه در میان هم‌رزمان شوهران حتمن علی‌نامی می‌یافتند.

زن هیجان‌زده بود. پره‌های بینی‌اش می‌لرزیدند. سکوت را شکست:

- علی! پس علی شمایید. از شما و محاسنتون کم نشنیدم. قاسم همیشه می‌گفت، اگه یکی از ما برگزیده‌ی خدا باشه، اون علی‌یه. کاش قاسم می‌دونست که شما حالا سر گورش نشستین. چی شد که ...

می‌دانست زن چه می‌خواهد بپرسد. پیش‌دستی کرد:

- پس از شهادت قاسم قسم خوردم تا اونجا که می‌تونم از بعثیا بکشم. می‌خواسم انتقام خون قاسمو از عراقیا بگیرم، می‌خواسم به خاک و خون بکشونمشون، تو صورتشون تف کنم و بگم، نامردا می‌دونین کی رو کشتین؟ دو سالی گذشت تا تونستم مرخصی بگیرم، تا جرئت کردم سنگرو ول کنم و بیام پشت جبهه. دو سال خط مقدمو ترک نکردم و این‌قد بعثی کشتم تا از شرمندگی قاسم و همه‌ی شهدا در بیام. تو این دو سال ننه‌م اون‌قد گریه و التماس کرد که دیگه اومدم. این شبای آخرم هی خواب قاسم‌و می‌دیدم.

زن سرش را پایین انداخت. خجالت کشید که در صداقت مرد شک کرده بود. به گونه‌های گل‌انداخته‌اش دست کشید:

- می بخشین. راستش کنجکاو بودم شما که یکی از بهترین دوستای قاسم بودین، چرا سر خاکش تا حال نیومدین. می‌بخشین.

مرد سگرمه‌هایش را در هم کشید و صدایش دوباره لرزید:

- تو این دو سال شهادت قاسم داغونم کرد. انتقام و آرزوی شهادت نذاشت سنگرو ترک کنم. به هر آب و آتیشی زدم که شهید بشم. خودمو می‌نداختم جلو گلوله‌ها. از فاصله‌ی بیس متری آرپی‌جی می‌زدم، مگه ببینن و شهیدم کنن. قسمتم اما نبود. خدا منو نطلبید، به اندازه‌ی کافی پاک نبودم.

آهی کشید و ادامه داد:

- سه شب پیش دوباره خواب قاسمو دیدم. خواب دیدم ...

لحظه‌ای تردید کرد که به حرفش ادامه بدهد. چشم در چشمان زن دوخت:

- خواهر ببخشید. هنوز خانه‌ی پدر قاسم زندگی می‌کنین؟ خیلی مرد خوبیه حاج آقا. خدا سایه‌شو از سرتون کم نکنه.

می‌دانست که بیوه‌ها‌ی جوان را، هراس ِ از دست دادن بچه‌هایشان، معمولن در خانه‌ی پدرشوهر ماندگار می‌کرد. در خانه‌ی پدرشوهر زندگی کردن به معنای نداشتن شوهر تازه بود.

زن سرش را پایین انداخت و با شرم‌ساری شروع به بازی با انگشترهایش کرد:

- نه‌خیر. شوهر کردم. دو ماهی می‌شه.

زن به دست‌هایش چشم دوخت. با خود فکر کرد، به مرد مربوط نیست که در مدت بیوه‌گی چه کرده. فکر کرد، بده‌کار کسی نیست و مالک زندگی خودش است. دو سالی که از مرگ قاسم گذشته بود، دو بار صیغه شده بود. هر بار به این امید که صیغه به عقد دایم تبدیل شود. با این‌که ترس از دادن بچه‌ها مانعی بر سر راه ِ ازدواج دائم بود، اما باز هم آرزوی دوباره شوهر کردن، کم وسوسه‌اش نمی‌کرد. بین دو عشق گیر کرده بود. پوست ِ دور و بر لب‌ها را از توی دهان، با دندان کند و در دل ناسزا گفت: «ای قاسم رفتی و بدبختم کردی. اون حروم‌زاده‌ی قبلی که به خاک سیاه نشوندم، این یکی‌ام دست کمی از اون یکی نداره. مرده شور این شانس گه مرغی منو ببرن. از این بغل به اون بغل. این جوون مثل این‌که از اون بی‌شرفا نیست. فکر کنم مرد زندگیه. ای بخشکی شانس».

مرد چنان جا خورد، که انگار ناسزایی شنیده و ناگهان برخاست. زن که تازه سر درد ِ دلش باز شده بود، هاج و واج به مرد چشم دوخت. مرد در حالی که تلاش می‌کرد خشمش را پنهان کند، چشم به زمین دوخت:

- خواهر، فعلن با اجازه‌ی شما. باید به چن تا هم‌رزم دیگه هم سر بزنم.

بدون این‌که منتظر پاسخ زن بماند، به او پشت کرد و به راه افتاد. مشتش را گره کرد و بر کف دست دیگر کوبید. بر شانس خود لعنت فرستاد و با خود فکر کرد، نکند امروز ناکام از گورستان برود. دوباره دست را سایه‌بان چشم‌ها کرد و نگاهش در عمق گورستان نفوذ کرد. در دل گفت: « زنه اونقد تروتازه و شیرین بود که حتی به صیغه‌ی شش ماهه هم می‌ارزید». و خشمگین و بی‌هدف به راه افتاد.

همان‌طور که با سرعت از کنار گورها می‌گذشت، هم‌زمان با دقتی که کمی تحلیل رفته بود، دیدارکنندگان را بررسی می‌کرد. از کنار گوری گذشت که درکنارش زنی نشسته بود. به همان سرعت که گور را پشت سر گذشته بود، برگشت. زن کودک ِ نحیفی را، که سه-چهار ساله به نظر می‌رسید، در آغوش گرفته بود. پاهایش را دراز کرده بود و بی‌حرکت به جایی خیره شده بود. کودک که به نظر می‌رسید کم‌حوصله و کم‌انرژی ست، بی‌صدا در آغوش مادر نشسته و سر را بر سینه‌ی مادر قرار داده بود. سیبی در دست داشت و هر از چند گاهی آرام گازی به آن می‌زد.

تردید نکرد و جلو رفت. به سرعت سنگ‌نوشته را خواند و به خاطر سپرد: «خدایار محمودی / فرزند: رجب / محل شهادت: فاو» با خود گفت: «ما مخلص فاویام هستیم» و در کنار گور نشست. سنگ‌ریزه‌ای از روی زمین برداشت. مثل هر بار پچ‌پچ‌کنان فاتحه خواند و زیرچشمی زن را پایید.

زن زیبا بود. صورتی استخوانی با گونه‌های برجسته و دماغ باریکی داشت. پشت چشم‌هایش آنقدر بلند بود که حتی ابروهای پر و اصلاح‌نشده‌اش هم، چیزی از زیبایی چشم‌هایش کم نمی‌کرد. گوشه‌های لبش پایین افتاده بودند و در نگاه اول این تنها عیبی بود که زیبایی‌اش را خدشه‌دار می‌کرد. لباس‌های شندره و رنگ و رو رفته‌ای به تن داشت. در عوض پوست صورتش مثل مرمر بود، بی‌لکه و خال. لب‌های قیطانی رنگ پریده‌اش به طرزی شهوانی باز مانده بودند و دو دندان ِ سفید ِ فک ِ بالایش از میان دهان نیمه‌بازش دیده می‌شد.

کودک در آغوش مادر قلتی زد. خود را به زمین انداخت و تن‌اش را روی ِ خاک‌ کشاند. مرد با ظاهری عزادار آهی کشید:

- خواهر تبریک و تسلیت عرض می‌کنم.

زن چیزی نگفت. حتا نگاهش هم نکرد. مات و مبهوت به جایی خیره شده بود و حواسش به مرد و هم‌دردی‌اش نبود. مرد که عکس‌العملی از جانب زن ندید به ترفندهای همیشگی‌اش متوسل شد:

- یادش بخیر. من و خدایار در یک سنگر می‌جنگیدیم. انگار همین دیروز بود که خدایار رفت. وقتی شهید شد من بالا سرش بودم. از دو سال پیش تا الآن، از بعد از شهادتش، پا به شهر نگذاشتم. بعد از شهادت خدایار قسم خوردم تا اونجا که می تونم بعثی بکشم. می‌خواسم انتقام خونشو از عراقیا بگیرم، می خواسم به خاک و خون بکشونمشون. دو سالی گذشت تا بالاخره مرخصی گرفتم و به شهر اومدم. دو سال تمام سنگرو ترک نکردم. نمی‌دونم تو این مدت چن تا تانک عراقی رو با آر‌پی‌جی ترکونم. صد تا، دویست تا، پونصد تا. خدا می‌دونه. خواسم اون‌قد بعثی بکشم تا از شرمندگی خدایار در بیام. توفیق شهادت نصیب من نشد. خدا منو نطلبید.

زن هم‌چنان ساکت بود. مرد لحظاتی متزلزل شد. خواست ماجرا را در همان‌جا خاتمه دهد و بلند شود. دید نمی‌تواند. زیبایی متین و باشکوه زن بی‌قرارش کرده بود. تصمیم گرفت تمام نقشه‌اش را مو به مو اجرا کند. «هر چه بادا باد» با خود گفت.

- خواهر از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان، سه شب پیش خواب خدایارو دیدم. به خوابم اومد و با تشر بهم گفت: «برادر، بی‌وفا، چه منو از یاد بردی». منم بی‌معطلی اومدم. می‌دونسم که شما رو این‌جا می‌بینم.

به زن زیرچشمی نگاه کرد و در حالی که فکر می‌کرد، برای این زن نمی‌شود خیلی مقدمه‌چینی کرد، ادامه دارد،

- در خواب گفت ...

حرفش را قطع کرد. سکوت و بی‌اعتنایی زن اعتماد به نفسش را از او گرفته بود. مطمئن نبود که تیر آخر را باید حالا بزند یا هنوز باید صبر کند. به زن نگاه کرد تا تأثیر حرفهایش را بر چهره‌ی او ببیند. در چهره‌ی زن اما چیزی نمی‌توانست بخواند. حرف را عوض کرد:

- خدا پدربزرگ بچه‌ها را حفظ کنه. هنوز پیش پدر خدایار زندگی می‌کنید؟ سایه‌ش از سرتون کم نشه.

زن آرام و غم‌گین سرش را به علامت تأیید تکان داد. قند در دل مرد آب شد:

- می‌گفتم. خدایار در خواب به من گفت: «برادر، به وصیت من هنوز عمل نکردی».

منتظر شد تا زن با کنجکاوی وصیت خدایار را بپرسد. زن تنها نگاهش را از آن مکان نامعلوم کند و به عکس دوخت. انگار اصلن حرف‌های مرد را نشنیده است. مرد هر لحظه دچار تردید بیشتری می‌شد. بازی را اما شروع کرده بود و راه برگشتی نبود:

- خواهر نمی‌دونم چطو براتون از وصیت ِ خدایار بگم. کاش خدا منو می‌طلبید و خدایارو برای شما نگه می‌داشت.

صورتش را در دست‌ها پنهان کرد و آرام شروع به گریه کرد. زن سری تکان داد که نه نشانه‌ی تأیید و نه تکذیب بود. مرد احساس کرد که زن ترسیده است. با هر جمله به حرف آخر نزدیک‌تر می‌شد:

- خدایار وصیت کرد که در صورت شهادتش سرپرستی خونواده‌شو به عهده بگیرم.

چهارچشمی به زن خیره شد. از آن صورت مرمرین هیچ چیز نمی‌شد خواند. ناچار ضربه‌ی آخر را فرود آورد:

- اگر به غلامی قبولم کنین، وظیفه‌ی خودم می دونم نونهالان اون شهید رو بزرگ کنم. جای بچه‌هاش رو تخم ِ چشامه.

چاپلوسانه دستی بر موهای کثیف و به هم چسبیده‌ی بچه کشید و بی‌صبرانه در جایش جابه‌جا شد.

زن به حرف آمد:

- دو سال از شهادت خدایار می‌گذره و تا الآن بیست نفر که همه‌شون هم‌سنگرای خدایار بودن اومدن این‌جا. همه‌شون موقع شهادت بالا سرش بودن وچشاشو بستن. دیگه حتا حوصله‌ی فحش دادن به پفیوزایی مثل تو رو هم ندارم.

حتا نگاهی هم به مرد نینداخت. مرد نمی‌دانست با دست و پاهایش چه کند. اولین بار بود که زنی چنین جوابی به او می‌داد. آن‌هایی که نمی‌خواستند، محترمانه ردش می‌کردند. اما این یکی ...

زن ادامه داد:

- اسم همه‌شون یا علی‌ه یا حسین‌ه و یا محمد‌ه. همه‌شون آخرین وصیت خدایار را دارند و همه‌شون خوابشو دیدن.

پوزخندی بی‌تفاوت زد. مرد ترسیده بود. فکر کرد که هر جور شده نباید زن به ترسش پی ببرد. زن شمشیر از رو بسته بود و همین او را خلع‌سلاح می‌کرد. دوست داشت هر چه زودتر از آنجا درمی‌رفت. قبل از آن اما می‌خواست زن را بچزاند:

- برو بابا، تو که دیگه فیوزت در رفته؛ این قیافه‌ی پکیده که دیگه اینقد ناز نداره.

ناسزاگویان و با عجله برخاست. زن همان‌طور مثل سنگ مرمر، نشسته بود. مرد در چشم‌برهم‌زدنی دور شد. بچه سیبش را تا آخر خورد. باد هم‌چنان پرچم‌های سبز و سیاه و قرمز را تکان می‌داد. زن بچه را بغل کرد. گونه‌اش را بوسید. دوباره زمین گذاشتش. باقی‌مانده‌ی بطری ِ گلاب را روی سنگ گور خالی کرد. گل‌‌های پلاستیکی ِ از آفتاب رنگ‌ باخته‌ را بر روی گور مرتب کرد. قاب ِ عکس را در جاعکسی گذاشت و درش را قفل کرد. بلند شد. بچه را که هم‌چنان بر روی زمین افتاده بود، بغل کرد. پاهای بسیار لاغر و آویزانش را فشرد. بچه سرش را بر شانه‌ی مادرش گذاشت. پیشانی ِ بچه را بوسید:

- خدا بزرگه جونم. پس‌فردا می‌ریم امام رضا. امام رضا شفات می‌ده، قربونت برم.

دوباره گونه‌ی بچه را بوسید و پاهای لاغر و آویزانش را با دست مالید.

+ نوشته شده در  هشتم مهر 1385ساعت 7:42  توسط شهلا شرف  | 

 

در بلداجی ...

 

... همه چیز مثل سابق است. کمی بعد از بروجن، نرسیده به گندمان، در ابتدای ِ جاده‌ی ایذه، بلداجی قرار دارد که اعلاترین گزانگنبین ِ ایران در آن می‌روید. ظاهر ِ روستا همان‌چنان مثل قدیم‌ها خاک‌گرفته و فقیر است و مرا یاد ِ روزهایی می‌اندازد که سر راه ِ فلارد ِ خان‌میرزا و بویراحمد حتمن سری هم به بلداجی می‌زدیم و گز می‌خریدیم.

همراهان ِ من برای گزفروش‌های آن‌جا غریبه نیستند. تا آن‌ها چاق‌سلامتی کنند من با دوربین از مغازه بیرون زده‌ام. از گز‌فروش‌ها که به ردیف در کنار هم قرار دارند عکس می‌گیرم. قدم‌زنان پیش می‌روم و ویترین‌های مغازه‌ها را نگاه می‌کنم. دختر ِ جوانی در یکی از مغازه‌ها توجهم را جلب می‌کند. جلو می‌روم و با دقت نگاه می‌کنم. در دل می‌گویم، عجــــــــــــــــــــــــــب!

مغازه کوچک است. برای وارد شدن به آن باید سه پله را پشت سر بگذارم. همان پایین می‌ایستم. به داخل مغازه سرک می‌کشم:

-          سلام.

-          سلام.

-          شما این‌جا فروشنده‌اید؟

-          نه‌خیر. مغازه مال خودم است.

سر تا پا مشکی پوشیده است. برای مناسبات ِ آن روستای ِ دورافتاده و خاک‌آلود اما، زن ِ خوش‌پوشی ست. تا همین چند سال ِ پیش شلوار قری، می‌نا و کلوته لباس ِ مرسوم ِ زنان ِ خطه‌ی بختیاری بود. چموش است. از نگاه من فرار می‌کند. از حرف زدن ِ با من طفره می‌رود. به پیراهن ِ گشاد و بدترکیب ِ پولک‌دوزی شده‌ی پاکستانی‌ام لعنت می‌فرستم که مرا از او چنین متفاوت می‌کند. دل به دریا می‌زنم:

-          اجازه دارم ازتون عکس بگیرم.

همان‌طور که گز و سوهان و پولکی‌ها را جابه‌جا می‌کند می‌گوید:

-          نه‌خیر!

می‌گویم: «حیف! دوست داشتم عکستون رو داشته باشم.»

دست از کار می‌کشد و به چشم‌هایم نگاه می‌کند:

-          شما از کجا اومدین؟

نمی‌خواهم به او بگویم که ما را حداقل پنج هزار کیلومتر از هم جدا می‌کند. راستش را نمی‌گویم:

-          از خوزستان.

باهوش‌تر از آن است که مقدمات ِ رسیدن ِ به حقیقت را نبیند. به سرعت فهمیده است ایران زندگی نمی‌کنم. با جعبه‌های گز و پولکی مشغول می‌شود. می‌خواهد با بی‌اعتنایی‌اش نشان دهد، نباید دست‌کم بگیرم‌اش. سعی می‌کنم اعتماد ِ هنوز برقرار نشده از دست رفته را بنا کنم. می‌گویم: «البته ساکن آلمانم. الآن ولی در سفرم. به اصفهان می‌رویم.» دست از کار می‌کشد:

-          عکس‌ها را برا چی می‌خواین؟!

-          می‌خوام ببرم اونور آب، به اونایی که فکر می‌کنن زنای ما توسری‌خور و خونه‌نشین‌ان نشون بدم و بگم ببینین زنای ما چه باعرضه‌ن.

دیگر تردید نمی‌کند:

-          بگیرین.

عکس‌ها را می‌گیرم و از او خداحافظی می‌کنم. از میدان ِ دیدم اما هنوز خارج نشده است. می‌بینم به سرعت از مغازه خارج و وارد ِ مغازه‌ی بغل‌دستی می‌شود. من هم به دنبال او آرام از کنار مغازه‌‌ی دوم عبور می‌کنم.

او تنها نیست. فروشنده یا مالک ِ "سوغات فروشی ِ بختیاری" هم دختر جوانی ست.

 

    

 

    

+ نوشته شده در  ششم مهر 1385ساعت 10:3  توسط شهلا شرف  | 

 

محرومیت جنسی و پیامدهای آن در جامعه و برای زنان

 

شراگیم در این پست صادقانه از روند ِ تکامل احساسات جنسی و درونی اش می گوید. حتمن بخوانید.

+ نوشته شده در  نهم شهریور 1385ساعت 6:52  توسط شهلا شرف  | 

 

عشق و نفرت ...

 

... دو روی یک سکه اند. آن‌که عمیق عشق بورزد، در صورت بی‌پاسخ ماندن عشقش، نه تنها ناامید می‌شود، بلکه در یک عکس‌العمل روانی ِ بسیار سالم، به نظر من، و طبیعی از معشوق سابق متنفر می‌شود. نفرت اوج ِ خشم روان در مقابل سرخوردگی ست. موضوع این خشم در واقع خود ِ فرد است. اعتراض به خود است. به این‌که چرا عاشق کسی بوده که نه فقط به احساسات ِ او پاسخ نمی‌داده، بلکه احتمالن از احساسات ِ او سوءاستفاده هم می‌کرده و او را به فرمان خود در می‌آورده است. به همین دلیل فکر می‌کنم، کسانی که خشم‌شان را بعد از جدائی ابراز می‌کنند، زودتر به وضعیت ِ "نرمال" بازمی‌گردند و راه خودشان را پیدا می‌کنند.

در فرهنگ ایرانی، لااقل در اشعارمان، عاشق ِ ترک‌شده همیشه در حال ناله کردن است. از بی‌وفایی ِ یار می‌گوید، به شکلی مازوخیستی خود‌آزادی می‌کند و از اشک‌هایی که در فراق دوست ریخته می‌شوند و خون‌دل‌ خوردن می‌گوید. یکی دو ترانه هم داریم که در آن‌ها عاشق معشوق را نفرین می‌کند و خشمش را عریان ابراز می‌کند. یکی از این ترانه‌ها را دلکش خوانده است و دیگری را کورس سرهنگ‌زاده.

و اما ساده‌ترین شیوه‌ی بیان را در یک ترانه‌ی افغانی شنیدم که خیلی گویا و زیبا ست. شاعر از نفرتش از معشوق می‌گوید، از زیبایی‌هایش می‌گوید، از بی‌وفایی‌هایش می‌گوید، رقیب را نفرین می‌کند. و می‌گوید و می‌گوید. ترانه‌ی دیگری هم البته هست که نقطه‌ی مقابل اولی ست. سراسر مازوخیستی. هر دو ترانه را یک نفر خوانده و از نمونه‌های "موسیقی شمالی" (شمال ِ افغانستان) هستند. کدام‌یک از این دو ترانه انرژی مثبت به شما می‌دهد؟

 فکر می‌کنم به ترجمه نیازی نباشد. لهجه‌ی ناز ِ افغانی را همه‌مان می‌فهمیم.

ترانه ی اول

ترانه ی دوم

+ نوشته شده در  هشتم شهریور 1385ساعت 9:33  توسط شهلا شرف  | 

 

نقد آقای رجایی بر داستان ِ "سکه ی یک سنتی"

 

آقای مهران رجایی چندی پیش نقدی بر داستان ِ من نوشته بودند. من در سایت خود ایشان سعی کردم نکاتی را که تذکر داده بودند، توضیح دهم. از آنجا که نوشته ی آقای رجایی در سایت ِ ادبیات و فرهنگ هم درج شده است، ضروری دیدم، پیامی که در سایت ِ ایشان فرستادم را در وبلاگ هم درج کنم.

تنها چیزی که مایلم به آن اشاره کنم این است که بر خلاف آقای رجایی معتقدم، استفاده از زبان محاوره و شکسته در داستان نه فقط ضعف نویسنده نیست، بلکه یکی از امکانات ِ فوق العاده ی زبان فارسی ست که به نویسنده اجازه ی فضاسازی می دهد. در این داستان به عمد از زبان نوشتاری به جای محاوره استفاده کردم، چون یک داستان ِ تودرتو است. داستان در داستان. 

 

با سلام خدمت شما. نقد شما چند ساعت پس از درج داستان حادثه ی خوبی ست. داستان شما را قلقلک داده و این هر نویسنده ای را خوشحال می کند.
و اما نکاتی که به آن اشاره کرده اید. قصد ندارم به تفسیر داستان بپردازم. خواننده خود باید به کمک تخیلش داستان را دوباره بسازد. داستان خطی نیست. بنابراین استفاده از تکنیک های غیرمعمول اجتناب ناپذیر است. استفاده از اسامی ِ متفاوت در داستان البته عمدی ست. همانطور که می بینید نام ها هم وزن هستند و این قطعن تصادفی نیست. تفسیرش به عهده ی خواننده.

قسمت ِ سوم از پرده ی اول را توصیه می کنم دوباره بخوانید.

خانم موچلا البته راوی نیست. دانای کل از زبان خانم موچلا بر روی یکی از وجوه ِ مهم داستان، یعنی سکه ی یک سنتی، فوکوس می کند. راننده به وجه دیگری از حادثه می پردازد و آقای هک مان به وجه دیگری.

واژه ی هواسنج معادل Barometer ست. بارومترهای قرن ِ 21 فشار هوا، درجه حرارت و احتمال ِ باریدن باران را با کمک میزان ِ رطوبت هوا پیش بینی می کنند.

صفحه ی آچهار یک استاندارد بین المللی ست. در واقع واژه ای تخصصی ست که مهندسین و نقشه کش ها به کار می برند و حالا البته متعلق به واژه های عامیانه هم هست. در ایران هم به ورق ِ آچهار و آیک، آچهار و آیک می گویند، همانطور که در امریکا و انگلیس.

درست است که خوانندگان با این خرافه که سکه ی یک سنتی شانس می آورد، آشنا نیستند، اما خانم موچلا این را به خواننده حالی می کند.

باز هم تشکر از شما و روز ِ خوبی داشته باشید.

+ نوشته شده در  دوم شهریور 1385ساعت 23:3  توسط شهلا شرف  | 

 

نصرت فاتح علی خان ...

 

... صوفی و پیش‌کسوت ِ موسیقی ِ قوالی در پاکستان سوگلی ِ استودیوی پیتر گبریل، "دنیای ِ واقعی" [1]، بود. یکی از شاهکارهای مشترک این دو خواننده را بشنوید.



[1] REAL  WORLD

+ نوشته شده در  سی ام مرداد 1385ساعت 18:10  توسط شهلا شرف  | 

 

داستان ِ کوتاه ِ مادلن را تکمیل کنید

 

"مادلن"

 

حالا به "ماریکلود" چه بگوید، با خود فکر می‌کند.

تاکسی وارد میدان می‌شود. ناگهان ترمز می‌کند. آخر خط است. با ترمز ناگهانی تاکسی، حالش بدتر می‌شود. سرش گیج می‌رود. حالت تهوع دارد. سرگیجه، آمیخته با تیک‌تیک اعصاب‌خوردکنی در پس ِ گردن، بی‌حالش می‌کند. دلش برای هوای تازه لک زده است. پیاده می‌شود. نسیم سردی به صورتش می‌وزد. سرگیجه‌اش بیشتر می‌شود. مردی که ابروهایش ریخته است، با صورتی که انگاری استخوان ندارد، از کنارش رد می‌شود. بوی شیرین جذام در دماغش می‌پیچد. چشمانش سیاهی می‌روند. رو به سوی قبرستان ِ پشت میدان می‌کند. می‌خواهد به زیارت قبر "باقرخان" برود. باید برود. امروز روز آخر است. دیگر فرصتی باقی نیست. قدمی به سوی گورستان "طوبائیه" برمی‌دارد. احساس تهوع شدید دل و روده‌اش را زیرورو می‌کند. زانوهایش سست می‌شوند. در هوا چنگ می‌اندازد. مشت‌ ِ خالی‌اش بسته می‌شود. کم مانده زمین بخورد که پنجه‌ای قوی زیر بازویش را می‌گیرد،

- خانم حالیز خراب اُلدی؟[1]

دستی قوی و مردانه‌ را زیر بغل حس می‌کند. بر آن تکیه می‌زند،

- ممنون. سرم یه مرتبه گیج رفت.

انگشتان دست هیز و ماهرانه بر روی پستانش می‌لغزند و حریص بیخ پستانش را نوازش می‌کنند. می‌خواهد اعتراض کند. حالش را ندارد. به حرمت دستی که لحظه‌ای پیش میان زمین و آسمان گرفته بودش، انگشتان متجاوز را می‌بخشد. دست مرد را از پستان می‌کـَـند. به سوی قبرستان می‌رود.

سه روز پیش برای اولین بار‌ به این شهر آمد. خشكى هوا، به سرعت پوست لبانش را نازك کرد و سرما ترك‌هاى ريز و دردناکی بر آنها انداخت. به خاطر ماری‌کلود آمده بود. به او قول داده بود. تنها امید ماری‌کلود او بود. آخرین آرزویش خبری بود که قرار بود برایش ببرد. اگر دلیلی برای تپش قلب ماری‌کلود باقی مانده بود، هیچ نبود جز پیکی که او مأموریت رساندنش را داشت.

سه روز تمام در سرمای ده درجه زیر صفر، هر بار بیش از یک ساعت، در این میدان منتظر ایستاده بود مگر ماشینی بیاید و او را به آسایشگاه ببرد. ميدان به نظرش زشت و کثیف ‌آمد. چاره‌ای نداشت. به ماری‌کلود قول داده بود. اگر به خاطر چشم‌ان غم‌گین او نبود، همان روز دوم چمدانش را بسته و با اولین اتوبوس خود را به "مهرآباد" رسانده بود. پشیمان بود. به تنها چیزی که فکر نکرده بود این بود که "مادلن" با او نمی‌آمد. ماری‌کلود خرج سفرش را تمام و کمال پرداخته بود. در فرودگاه نگاه غمگینش را به او دوخته و گفته بود هر طور شده پیدایش کند.

حالا چطور می‌تواند دست از پا درازتر برگردد و قلب بیمار این پیرزن تنها را ناخواسته بیمارتر کند. اگر یک‌دیگر را می‌دیدند و چشم در چشمانش می‌دوخت، قادر به دروغ گفتن نبود. در ذهنش چگونگی ِ در گریه شکستن و ویرانی ِ ماری‌کلود را نقاشی می‌کرد. به مادلن هم گفت، چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است. بیچاره ماری‌کلود. چه با التماس نگاهش کرد و گفته بود، هر جور شده راضی‌اش کند یک سر بیاید. شب پیش تا پاسی از شب در اتاق قدم زد. با خودش حرف می‌زد. شانه‌ها را بالا می‌انداخت، انگشتان ِ دست‌ها را به هم می‌رساند و غنچه می‌کرد و غنچه ها را روبروی هم می‌گرفت و به خود می‌گفت: «چطور آخه. باید یه فرصتی به من بده تا باهاش حرف بزنم. منم از احساسم بگم. از مردن اریک و انتظار بیهوده‌ش و بعد نامه‌ی ماری‌کلود رو دستش بذارم!»

گفته بود نمی‌خواهد بشنود، تنهاست، تک درختی ست در دشت دنیا که فقط و فقط برای مسیح زنده است و زندگی می‌کند. گفته بود هیچ کس را جز فرزند مریم و وطنی جز ناصریه و جلجتا[2] ندارد. در جواب مادلن گفت: «مگه فقط شما عروس مسیحی؟ همه‌ی عروسای مسیح عزیزانشون رو ترک ِ می‌کنن؟» عصب گونه‌ی راست مادلن لرزید، صدایش دورگه شد: «من تارَک دنیایم.»

سه صبح تمام در این میدان از سرما لرزید. منتظر ایستاد تا یکی بیاید و او را به آسایشگاه ببرد. اریک تا دم مرگ هیچ نگفته بود. پیرمرد چهارده سال حتی اسمش را هم بر زبان نیاورد. ولی او در مردمک ناآرام چشمان این معلم سابق آرزوی آخرین دیدار با تنها فرزند را به وضوح خوانده بود. ماری‌کلود هم این‌را خوب می‌دانست. اریک هر روز به مرگ نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. صدای در که به هم می‌خورد، پیرمرد به زحمت سر می‌چرخاند، به امید این‌که آمده باشد و وقتی می‌دید او نیست، سرش را برمی‌گرداند و از پنجره به بیرون نگاه می‌کرد. ناخواسته شاهد سقوط تدریجی ِ اریک در سرازیری مرگ شده بود. مردی خشن که هرگز احساساتش را بروز نمی‌داد، اما سخت تشنه‌ی عشق و محبت بود. انتظار و امیدی که در چشمان ِ اریک موج می‌زد، ترحم او را به شدت برمی‌انگیخت و همان موقع با خودش فکر کرده بود، کاش لااقل ماری‌کلود چشم‌انتظار نمیرد.

همان موقع‌ها ماری‌کلود التماسش کرده بود، دنبال مادلن برود و بیاوردش. اریک چیزی نمی‌دانست. به او چیزی نگفته بود. اریک قرار نبود چیزی بداند. روزها پیرزن مغز و وجدانش را با التماس‌هایش ‌فرسود. اما از ماری‌کلود اصرار بود و از او انکار. گفته بود حالا بحبوحه‌ی امتحاناتش است و نمی‌تواند. گفته بود اگر حالا ول کند و برود دیگر باید قید دانشگاه را برای همیشه بزند و این‌که هر چقدر عجله هم کند باز فایده‌ای ندارد. به صراحت به ماری‌کلود گفت، اریک به آخر خط رسیده است و مرگ منتظر نمی‌ماند.

و نماند. اریک با چشمانی خالی و شکسته مرد. انتظار او را جان به سر نکرد اما از آن روز، ماری‌کلود را وحشت جان به سر شدن، آرام نگذاشت. هنوز سه ماه از مرگ اریک نگذشته بود که با التماس به ایران فرستادش. با این‌که خودش او هم پس از مرگ اریک و تمام شدن امتحاناتش، می‌خواست برود و او را با خود به پاریس برگرداند، غافلگیر شد. دیگر حتی شماره‌ی سال‌هایی را هم که در وطن نبود از خاطر برده بود. به پیرزن گفت تنها به خاطر او، به خاطر دل مهربانش، به خاطر خاطره‌ی مرحوم مادرش و حسرت آخرین دیدار با پدرش، که هیچگاه برآورده نشد، به ایران می‌رود.

صدای ماری‌کلود در گوشش می‌پیچد. پرسیده بود پیدایش کرده است؟ در جواب گفته بود او را دیده است. این را راست می‌گفت. پاسخ بقیه‌ی سئوالات ماری‌کلود اما دروغ محض بود. چاره‌ای جز دروغ گفتن به او نداشت. گفت مادلن هم سخت مشتاق دیدارش است. گفت: «مادلن گفت همیشه می‌خواسته به سوی آنان پر بکشد و به سمت پاریس پرواز کند، اما شرمندگی مانعش بود.» گفت وقتی خبر مرگ اریک را به مادلن داد مادلن نیم ساعت ِ تمام، بی‌وقفه، گریه می‌کرد.

همه‌ی تلاشش برای تحت‌تأثیر قرار دادن مادلن بی‌نتیجه ماند. به زبان مادری‌اش به او گفته بود: «J'ai une information de votre mère pour vous.[3] » حتی لبخندی سرد هم بر لبهایش ننشسته بود. با چشمهائی لال نگاهش کرده و یادآوری کرده بود که فارسی‌اش به همان خوبی فرانسه‌اش است. اهمیتی نداد. به تأثیر زبان دوران کودکی بر جان ِ مادلن ایمان داشت: «[4]Elle ne vit qu'avec l'espoir de voir encore vous.» چهره‌ی سرد، لبهای باریک و رنگ پریده‌‌ی مادلن به وضوح می‌لرزیدند. با خشمی که تمایلی برای پنهان کردنش نشان نمی‌داد گفت، علاوه بر فارسی ترکی هم می‌داند و اگر فارسی نمی‌داند می‌تواند ترکی صحبت کند. آخرین تلاشش را کرده بود:  Eric est mort. Votre mère n'a personne plus sur ce monde. N'avez-vous pas de compassion avec lui? [5]»

به او پشت کرده و در راهروی بخش فرو رفته بود. می‌دانست سرسخت است. اما حتی در خواب هم نمی‌دید چنین سنگ‌دل باشد. دنبالش دوید. دید چطور با عجله دور می‌شود. فریاد زده و به نام خوانده بودش: «Madlen!». برگشت و مثل یک تکه یخ نگاهش کرده بود. با دیدن قیافه‌ی سنگی ِ او چندشش شد. خشمگین اما آرام گفته بود، نامش "خواهرمارگریت" است. به اعتراضش اهمیت نداد. می‌خواست اسم واقعی‌اش را، گذشته‌اش را به رخش بکشد. گفت، به این پیرزن تنها که غیر از او هیچ کس را ندارد رحم کند و پیش از این‌که پیرزن بدبخت بمیرد سری به او بزند. صورت استخوانی و رنگ پریده‌اش هیچ حسی جز خشم را نشان نمی‌داد. بینی درازش چینی خورده و پره‌های نازک و صورتی‌اش لرزیده بودند. گفته بود، کار دارد و باید به کمک بیماران برود. گفت، "عدالت" پدرزنی دارد که صد بار بیشتر از ماری‌کلود به او نیازمند است. گفت، می‌رود و نمی‌گذارد که نه او و نه هیچ کس دیگر جلویش را بگیرد.

و رفته بود.

نمی دانست چه کند. آنقدر مصمم و بدون ِ تردید حرف زده بود که فکر کرد هیچ‌گاه نخواهد توانست دل او را به دست بیاورد. در فکر چاره در راه‌روهای بخش قدم زد. به ماری‌کلود قول داده بود. باید راضی‌اش می‌کرد. راه دومی وجود نداشت. تمام امید پیرزن به او بود. شب تلفنی به ماری‌کلود گفت، مادلن را به زودی راضی می‌کند. گفت، او تنها شرمنده است و به همین خاطر از آمدن واهمه دارد. گفت، به زودی زود قانعش می‌کند و از شرمندگی‌اش چیزی جز اشتیاق برجا نخواهد ماند. گفت: «مادلن از محرومیت دیدار شما دو تا خیلی رنج برده. وقتی خبر بیماری‌ات را شنید، یک دنیا اشک ریخت».

چاره‌ای نداشت. اگر واقعیت را می‌گفت، شاید پیرزن همان جا پای تلفن سکته می‌کرد. اگر سکته می‌کرد، چه کسی به دادش می‌رسید؟ می‌دانست که نمی‌مرد. جان به سر می‌شد. همان‌طور که خودش پیش‌بینی کرده بود.

پرسان به جستجوی خانه‌ی عدالت رفت. اهالی دهکده با تعجب نگاهش می‌کردند. حضور جدید یک غریبه، اتفاق خارق‌العاده‌ای در آن مکان دورافتاده که شب و روزهایش یک رنگ بودند، محسوب می‌شد. کودکی داوطلب رساندن او به خانه‌ی عدالت شد. زن جوانی در را به رویش باز کرد. زن، متعجب به ترکی پرسید چه کار دارد. پاسخ داد دنبال مادلن می‌گردد. زن نفهمید منظورش از مادلن کیست. این بار پرسید، خواهر مارگریت هنوز آنجا ست.؟مردی با کنجکاوی به زن ملحق شد. حدس زد، این همان عدالت است. مرد گفت، خواهر مارگریت تنها دارو آورد و با عجله به سوی عبادت‌گاه رفت و بعد به صرف چای به خانه دعوتش کرد. تشکر کرد و گفت، کار دارد و باید خواهر مارگریت را پیدا کند. مرد رنجید. گفت، راستش را نمی‌گوید. گفت، چرا نمی‌گوید از ترس جذام داخل نمی‌شود و به خاطر همین ترس هم نمی‌خواهد چای آنها را بنوشد. توضیح داد که موضوع این نیست و واقعن کار مهمی باید انجام دهد. حرفش را باور نکردند. این را از نگاه آزرده‌ و لب‌های غمگین‌شان خواند. به ماری‌کلود قول داده بود مادلن را راضی کند و برش گرداند. اما با این‌ها چه می‌کرد؟ تکلیفش با این‌ها چه بود؟ عدالت در چهارچوب در ایستاده بود. وقتی چشم‌های سیاه همسر عدالت "زهرا" را پشت سر مردش دید که سرک می‌کشید، طاقت نیاورد و رفت داخل.

اتاق تر و تمیزی داشتند. پشتی‌های ارزان‌قیمتی زینت‌بخش اتاق بود. در گوشه‌ای تلویزیونی کوچک روی چهارپایه گذاشته بودند. در اتاق دیگر خانه، پدر و مادر زهرا زندگی می‌کردند. هر دو بیمار بودند. زهرا سالم بود. عدالت هم بیمار بود. از خود گفتند و از زندگی، از آرزوهایشان و از خدا. از روزگارشان تعریف کردند و از اینکه تنها چیزهائی که از خدا می‌خواهند یک بچه و یک ماشین است. گفتند و گفتند، پرسیدند و کمتر جواب شنیدند. چای نوشیدند و با هم توت خشک خوردند.

آفتاب در حال غروب کردن بود که از خانه‌ی آنها بیرون آمد.

نفهمید چطور غروب شد. حرف‌های شیرین و صمیمانه‌ی این زن و شوهر، که بعد از صرف چای اول انگار آشنای هزار ساله بودند، چنان او را مشغول کرد که سرنخ زمان از دستش در رفت. شب به ماری‌کلود تلفن زد و دوباره از اشک‌های ریخته نشده‌ی مادلن گفت. تصمیم گرفت فردا هر جور شده دوباره به آسایشگاه برود و مجبورش کند با او به پاریس برگردد.

فردای آن روز باز هم حدود یک ساعت منتظر ایستاد. از سرما لرزید تا ماشینی بیاید و او را با خود ببرد. تمام وقت در فکر مادلن بود. به تسلیم شدنش امیدوار نبود اما قطع امید هم نکرده بود. یک‌راست به کلینیک رفت. سراغ مادلن را گرفت. گفتند، در بخش معلولین مجرد است. پرسان پرسان و خانه به خانه به ساختمانی از آجر قرمز رسید. ساختمانی تک‌افتاده در گوشه‌ای پرت و تنها. تنهایی مضاعف، با خود فکر کرد.

وارد ساختمان شد. با صدائی نه چندان بلند مادلن را صدا زد. پاسخی نشنید. دوباره صدایش زد و این‌بار کمی بلندتر. سری پوشیده دریک روسری گل‌دار از یکی از اتاقها بیرون آمد و نگاهش کرد. صورت ِ سر تاول زده بود. استخوان‌های صورتش پخ و بدون برآمدگی بودند. سر با احتیاط و کنجکاوی لحظاتی او را پایید و سپس بقیه‌ی تن‌ از پناه ِ دیوار بیرون آمد. به زن ِ روسری ِ گل‌دار به سر سلام کرد و پرسید، خواهر مارگریت را ندیده است. زن با دست به راهرو اشاره کرد. دستش انگشت نداشت. به سرعت نگاه از دست زن کـَـند. تشکر کرد و به سمتی که دست نشان می‌داد به راه افتاد.

در ِ چهار اتاق به راهرو باز می‌شد. داخل تک‌تک اتاق‌ها سرک کشید. مادلن در اتاق چهارم بود. داشت پانسمان پاهای زخمی یک بیمار را عوض می‌کرد. سلام کرد. مادلن حتی رویش را هم برنگرداند. خودش را گم نکرد. گفت باید با هم حرف بزند. دست در کیفش کرد تا نامه‌ی ماری‌کلود را به او بدهد. مادلن بی‌کلمه‌ای، با صبوری پای بیمار را پانسمان می‌کرد. در کارش هیچ عجله‌ای نشان نمی‌داد. به مادلن نگاه کرد. می‌دانست آیا با کم‌اعتنائی‌هایش قصد نابود کردن ِ اعتمادبه‌نفس ِ او را دارد یا تنها فرار می‌کند. مادلن به بیمار گفت فردا‌صبح برای تعویض پانسمانش خواهد آمد و برخاست. کیف پانسمان را برداشت و بی‌آنکه حتی نیم‌نگاهی هم به او بیندازد، از اتاق بیرون رفت. مادلن می‌خواست او را از کوره به در ببرد. به خود گفت: «کورخوندی تارک ِ دنیا!» با صدایی بلند و مطمئن گفت مادلن اجازه ندارد این‌طور نادیده بگیردش. گفت مادلن چاره‌ای جز گوش دادن به حرف‌های او را ندارد. تارک‌ ِ دنیا اما، بی‌آن‌که حتی سربچرخاند و به او نگاه کند، ته ِ راهرو ناپدید شد. بغضی گلویش را فشرد. بغضی از خشم و نه از غم. مادلن داشت پیروز می‌شد. چه باید می‌کرد؟، به خود گفت. می‌خواست بداند در درون این موجود عجیب و غریب، این انسانی که انگار از همه طلب‌کار بود، که انگار همه‌ی دنیا حقش را خورده است، این موجود تلخ، چه می‌گذرد.

از اتاق بیرون آمد تا به دنبال مادلن برود. در راهرو صدای مناجاتی توجه‌اش را جلب کرد. صدا از اتاق‌های ته ِ راهرو می‌آمد.: « تانریم! سن باغیشلایان سان ، سن رحم گؤیول سان ، سن تمیز و پاک سان، سن الی آچیق سان، سن چوخ بیلیجی سن، سن یاخجی گؤرهن سن [6]«

...



[1]   حالتان بد شد؟

 [2]  زادگاه مسیح؛ جلجتا محل به صلیب کشیدن و دفن مسیح است.

[3] « پیغامی از مادرتان برای شما آورده ام.»

[4]  «او تنها به امید دیدار مجدد شما زنده است.»

[5]«اریک مرده. مادرتان غیر از شما دیگر کسی را در این دنیا ندارد. دلتان برای او نمی سوزد؟»

[6]  « خدایا! تو رحمانی، تو رحیمی، تو مقدسی، تو کریمی، تو علیمی، تو بصیری ...»


 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 22:12  توسط شهلا شرف  | 

 

سکه‌ی یک سنتی

 

... داستانی کوتاه در سایت اخبار روز

http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=4982 

 

برای دوستانی که پشت فیلتر می‌مانند در وبلاگ هم درج می‌کنم.

 

سکه‌ی یک سنتی

 

پرده‌ی اول

قسمت ِ اول

 

خانم موچلا تعریف می‌کند:

«سکه را از روی زمین برداشت. به سمت ِ من دراز کرد و گفت: «نگاه کنید!» لبخند زد و ادامه داد: «یک سنتی ست.» بعد هم آن را گذاشت روی پیشخوان. نگاهی به سکه انداختم و خندیدم. گفتم: «امیدوارم لوتو بازی کرده باشید. جک پوت پر است. امروز روز ِ شماست.» او هم خندید. از من دور شد و به سمت ِ کمد لباس رفت. همان‌طور ‌که کوله‌پشتی‌اش را در کمد می‌گذاشت، گفت: «نه. بازی نکرده‌ام. هیچ‌وقت بازی نمی‌کنم. پول هدر دادن است.» گفتم: «آخ! دو- سه یورو پولی نیست. ولی خوب! شاید هم حق با شما باشد. هر هفته اگر همین پول را در قلک بیندازیم، بعد از ده سال خودش کلی پول می‌شود.» سکه‌ را به سوی‌اش دراز کردم و گفتم: «مهسا! بگیرید. مال ِ خودتان.» خوش‌حال شد و گفت: «اوه! ممنون. می‌دهم‌اش به مهران. حتمن خوش‌حال خواهد شد.» گفتم: «آخر یک دفعه هم چیزی را برای خودتان بخواهید! مردها را باید کمی تشنه نگه داشت، جانم. عشق عقل از سر آدم می‌برد». شانه‌ها را بالا انداخت و گفت، خوش‌بختی ِ دوست‌پسرش خوش‌بختی ِ اوست. گفت، وقتی مهرداد احساس رضایت می‌کند، او هم از ته دل راضی می‌شود. همیشه می‌گفت: «اگر یک روز مویی از سر مهران کم شود، من می‌میرم.» به او پیشنهاد کردم سکه را لااقل تا ساعت دوازده شب پیش خودش نگه دارد و بعد به دوست‌پسرش بدهد. مخالفتی نکرد و گفت، به هر حال کمی قبل از 12 شب به خانه می‌رسد و تا آن موقع دوست‌پسرش را بی‌شک هنوز ندیده است تا سکه را به او بدهد. گفت: «می‌دانید. اصلن می‌چسبانم‌اش روی زنگ دوچرخه‌ام. همین الآن.» از من تکه‌ای نوارچسب خواست و به حیاط رستوران رفت. وقتی برگشت، گفت سکه را روی زنگ چسبانده است. بعد مثل همیشه تند و فرز به سمت جعبه‌ی کلیدها رفت و چراغ‌ها را روشن کرد. کم‌کم وقت رسیدن مشتری‌ها می‌شد. آن شب اما از قضا رستوران خیلی شلوغ نشد. حدود ساعت ده که صدای رعد و برق را شنیدیم، از من وضع هوا را پرسید. به هوا‌سنج نگاه کردم و گفتم: «به نظر می‌رسد می‌خواهد ببارد. اگر می‌خواهید می‌توانید زودتر بروید.» خوش‌حال شد. گفت: «ممنون. بهتر است تا پیش از آن‌که باران شروع شود به خانه برسم. لاستیک‌های دوچرخه‌ام خیلی صاف شده‌اند.» گفتم: «پس زودتر بروید.» وقتی که به سمت کمد لباس رفت تا کوله‌پشتی‌اش را بردارد، پرسیدم: «چراغ که دارید؟» گفت: «استثنائن بعععـــلـــه!» و قهقهه‌ای زد. گفتم: «یواش برانید. زمین‌ها لیز هستند. می‌رسید بابا به عشق‌تان. یواش بروید. می‌رسید.» همان‌طور که به سرعت بیرون می‌رفت، برایم دست تکان داد و گفت: «نمی‌رانم. پرواز می‌کنم» و خندیدیم.

دوچرخه‌سوار ماهری بود.»

 

قسمت ِ دوم

 

راننده می‌گفت: «باور کنید. این اولین بار است. تا حال چنین اتفاقی برایم نیفتاده بود. چراغ‌ها را که روشن کردم، دیدم سمت ِ چپی کار نمی‌کند. به نظر شما چه‌کار می‌کردم؟ معلوم است که سرعتم را تا آنجا که ممکن بود پایین آوردم. من به وضع ماشینم خیلی اهمیت می‌دهم. برای معاینه‌ی سالانه فقط به تعمیرگاه ب-ام-و می‌برم‌اش. نمی‌توانستم ساعت ده و نیم شب ماشین را کنار خیابان بگذارم و با قطار به خانه بروم. همسرم باردار است. پا به ماه است. این روزهای آخر ِ بارداری صبح تا شب خانه است. کمی هم دچار افسردگی شده. اگر می‌خواستم با قطار بروم لااقل دو ساعت دیرتر از معمول به خانه می‌رسیدم. من صبح تا شب سر کار هستم. این ‌روزها وقت ِ تحویل پروژه است. همسرم تنهاست. باور کنید سرعتم بیش‌تر از سی کیلومتر نبود. احتمالن فکر کرده بود موتوری‌ای چیزی دارد می‌رسد. اصلن چراغ عابر پیاده-دوچرخه هم سبز نبود. فکر می‌کنم سرعت خودش هم خیلی زیاد بود. من در رانندگی خیلی محتاط‌م. دیدم‌اش. اما فکر نمی‌کردم از چراغ قرمز رد کند. به همین خاطر هم از سرعتم کم نکردم. عجله داشت انگار. گفتم که! سرعتم اصلن زیاد نبود. از همه بدتر زمین هم لیز بود. حتی پشت چراغ قرمز یک نیش ترمز هم نزد. باور کنید جناب سروان! من بی‌تقصیرم. سرعت من خیلی بالا نبود. باران هم شرشر می‌بارید. دوچرخه‌اش با یک تلنگر ماشین لیز خورد و کشیده شد تا جدول. نفهمیدم چه اتفاقی افتاد. این اولین بار بود که با یک ماشین معیوب رانندگی می‌کردم. همسرم باردار است. پا به ماه است. به او هنوز تلفن نزده‌ام. ترجیح می‌دهم تلفنی به او چیزی نگویم. ممکن است هول کند و اتفاقی برای خودش و بچه بیفتد. حالا حتمن خیلی نگران است. خدایا این چه مصیبتی بود؟ شما را به خدا بگذارید بروم. فردا صبح، به شما قول می‌دهم، فردا صبح ِ زود بر‌می‌گردم. راستی، کارت شناسایی‌اش را دیدید؟ چند ساله بود؟ مگر نگفتید تنها شقیقه‌اش به جدول خورده بود؟ پس چطور آخر؟! دیگر هیچ چیزش نبود؟ خدایا این مصیبت از کجا نازل شد؟ حالا چه کنم؟ زنم پا به ماه است.»

 

قسمت سوم

 

آقای هِک‌مان به سمت ِ پزشک می‌رود:

-   شما را به خدا من را در این موقعیت تنها نگذارید. الآن دوست‌دخترش می‌رسد. من چکار کنم آخر؟

پزشک‌ خسته می‌گوید: «آقای هک‌مان چند بار بگویم. بهترین راه این است که واقعیت را به او بگویید. من راه حل بهتری سراغ ندارم.»

آقای هک‌مان در ِ آمبولانس را نگه می‌دارد و نمی‌گذارد پزشک‌ در را ببندد:

-   شما یک چیزی می‌گویید. چطور به او بگویم؟ من خودم مات و مبهوتم. نبینید آرام دارم با شما صحبت می‌کنم. لطفن خودتان را جای آن دختر بگذارید. هر لحظه ممکن است از سر کار برگردد. به او چه بگویم؟ شما بگویید؟ چطور برایش توضیح دهم، دوست‌پسرش قلبش ترکیده و خلاص؟! شما را به خدا انصاف داشته باشید.

پزشک‌ سعی می‌کند در را ببندد،

-   آقای هک‌مان، موقعیت شما را می‌فهمم. باور کنید. ولی از دست من هم کاری برنمی‌آید.

پیرمرد در را ول نمی‌کند:

-   شما که نمی‌شناسیدشان. این‌ها جان‌شان بسته به جان یکدیگر است. کجا می‌روید؟ بروید یک تابوت دیگر برای آن یکی بیاورید دیگر. من با این دختر چه کنم؟!

در را ول می‌کند و با عصبانیت دور می‌شود. صدایش می‌لرزد. انگشت ِ نشانه را به سمت پزشک می‌گیرد:

-   شما مسئول هستید. بله! تقصیر شماست اگر دخترک، این‌جا، بلایی سرش بیاید، شما عامل‌اش هستید. من هیچ مسئولیتی به عهده نمی‌گیرم. شاید تا نیم ساعت دیگر دوست‌دخترش برسد. اگر این‌جا اتفاقی برایش افتاد من هیچ مسئولیتی ندارم. هیچ!!! نمی‌شود که. شما کارتان این است. هر روز با چند تا از این موارد برخورد دارید، می‌بینید. من چطور به این زن بگویم. پس وظیفه‌ی شما در این میان چیست؟

رنگ از صورتش پریده است. به سنگینی نفس می‌کشد. یک قدم به جلو برمی‌دارد. پزشک‌ دست در جیب می‌کند. کارت ویزیتی از آن بیرون می‌کشد:

-   خیلی خوب. خیلی خوب. حالا شما کار دست خودتان ندهید. این کارت را به او برسانید. آدرس کلینیک را به او بدهید و بگویید از پذیرش به من تلفن کند. ما خودمان واقعیت را کم‌کم حالی‌اش می‌کنیم.

کارت ویزیت را به سمت آقای هک‌مان دراز می‌کند. پیرمرد کارت را با دستانی لرزان می‌گیرد. نگاهش می‌کند. پزشک‌ در را می‌بندد و آمبولانس به راه می‌افتد. آقای هک‌مان برمی‌گردد تا داخل خانه شود. صدای آژیر آمبولانس یا پلیسی به گوش‌اش می‌خورد. می‌ایستد. به دقت گوش می‌کند. صدای دو آژیر می‌شنود. دو آژیری که با فاصله‌ی زمانی کوتاهی به صدا در‌می‌آیند. هر دو صدا به سرعت نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود. هنوز کلید در قفل ِ در خانه نینداخته است که صدای آژیرها، آن سمت ِ خیابان، صد متر پایین‌تر از خانه، قطع می‌شوند. آقای هک‌مان نگاهی به آن سو می‌کند. آهی می‌کشد، کارت ویزیت را در دست می‌فشارد و در‌حالی‌که در ِ خانه را پشت ِ سر می‌بندد، به دو نور ِ آبی‌ای که آن طرف خیابان در دو جهت مختلف دور خود می‌چرخند، نگاه می‌کند.

 

پرده‌ی دوم

 

ورق‌های آچهار را کنار کامپیوتر گذاشت. بالای صفحه‌ی اول با خط درشت تایپ شده بود: "سکه‌ی یک سنتی – پرده‌ی اول". یک سنتی‌ای را که کنار کاغذها روی میز بود برداشت و با انگشت اشاره و شصت مالید. لبخندی زد و با خود فکر کرد: «یعنی سکه برای مهتاب واقعن خوش‌شانسی در بدشانسی آورد؟!»

چشمان‌اش را تنگ کرد و به آسمان دوخت. بیش از نیم ساعت، پشت سر هم، آسمان غریده بود و حال بی‌وقفه باران می‌آمد. به ساعتش نگاه کرد. ده و نیم ِ شب بود. به پنجره پشت کرد و از آن دور شد. بلافاصله از سمت ِ در ورودی صدائی شنید: «مهران!» دفعتن به سمت ِ صدا برگشت:

-          جانم! آمدی؟

و به سمت در ورودی رفت. هیچ‌کس آنجا نبود.

صدای آژیر پلیس یا آمبولانسی از دور به گوش‌اش خورد. به سمت پنجره رفت و به بیرون نگاه کرد. صدا نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. دو آژیر با اختلاف ِ زمانی‌ای ثانیه‌ای به سرعت به طرف آن‌ها می‌آمدند. صدا هر لحظه بلندتر و قوی‌تر می‌شد و بالاخره در قوی‌ترین فرکانس‌اش ایستاد. به خودش گفت: « همین نزدیکی‌هاست. لابد باز خوردند به هم.»

به سمت پنجره رفت و به بیرون نگاه کرد. دو نور ِ آبی از دو چراغ خیلی قوی کمی آن‌طرف‌تر، به آسمان می‌تابید. به سمت ِ میز ِ کار ِ مهتاب رفت. صفحه‌ی سوم ِ سه برگه‌ی آچهار را دوباره دست گرفت و خواند: « ...، به دو نور ِ آبی‌ای که آن طرف خیابان در دو جهت مختلف دور خود می‌چرخند،...»

پریشان ورق‌ها را گوشه‌ای پرت کرد. سکه‌ی یک سنتی را در مشت فشرد، چتر را از جارختی برداشت و کفش‌هایش را پوشید. با خود گفت: «استعداد عجیبی در پیش‌بینی ِ حوادث دارد. نکند واقعن بلایی سرش آمده باشد. بروم ببینم چه خبر است.»

در خانه را باز کرد. باران هنوز بی‌وقفه می‌بارید. با خود فکر کرد: «خانم موچلا درست گفته بود، جانمان به جان هم بند است. سال‌ها و قرن‌ها جنگیدیم، تا سرانجام هم‌دیگر را پیدا کردیم.» چتر را کشید تا بازش کند. شست ِ چپ را روی ضامن چتر گذاشت، دسته‌ی چتر را در هوا گرفت. تا نیمه، پره‌ها را باز کرده بود که بازویش سنگین شد. کتف‌اش گرفت و دستش به پایین افتاد. دوباره تلاش کرد. باز هم دست‌اش سنگین افتاد. احساس خفگی می‌کرد. چند دفعه پشت سر هم نفس را به داخل سینه کشید. ناگهان سمت ِ چپ سینه‌اش تیر کشید. دست بر روی قلبش گذاشت. درد ممتد بود. دهان‌اش خشک شد. روی پله‌های ورودی نشست و به سینه‌اش چنگ انداخت. کف دست را محکم بر روی قلبش فشرد. بر روی شکم دراز کشید، تا شاید درد را کم‌تر کند. دستش ‌سوخت. گرمایی شدید از قلبش بیرون می‌زد. تشنه بود. لرزید. دوباره قلبش تیر کشید. نفس‌اش بند آمد. سعی کرد نفسی عمیق بکشد. سرش را بر روی زمین ِ خیس گذاشت. ناخن‌هایش را بر سنگ‌فرش کشید. در خود مچاله شد.

 

پرده‌ی سوم

 

دختر در آغوش‌اش گرفت. پیراهن مرد را بالا زد. سمت ِ چپ سینه‌اش را بوسید. لب‌های دختر داغ شدند. مرد انگشت در موهای هنوز نم‌دار ِ زن فرو برد و سرش را به سینه‌ فشرد. بوسه‌ای عمیق بر شقیقه‌ی دختر زد. بعد زبان بر روی لب‌ها کشید. شور بودند. در چشمان هم نگاه کردند و لب‌های یک‌دیگر را بوسیدند. مرد گرمای لب‌های دختر را مکید و دختر خون ِ دلمه‌بسته بر لبان مرد را.

 

+ نوشته شده در  بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 1:24  توسط شهلا شرف  | 

 

راه بی‌پایان

 

افسانه‌ صادقی، خواننده‌ی ایرانی که فکر می‌کنم ساکن کلن است، چند سال پیش آلبوم ِ "رز سفید" را منتشر کرد. اشعار بسیار زیبای ترانه‌ها را بهنام باوندپور سروده است. راه‌ بی‌پایان از آلبوم رز سفید را گوش کنید.

 

                                              

+ نوشته شده در  نوزدهم مرداد 1385ساعت 10:22  توسط شهلا شرف  |